ماهان فرشته مهربانیماهان فرشته مهربانی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

ماه آسمان عشقمون ماهان جون

7 ماهگی

1393/9/12 17:35
نویسنده : تبسم
273 بازدید
اشتراک گذاری

1392/09/12

هفتمین ماهگرد تولدت مبارک همه زندگیــــــــــــــــــــــــــــمون

اموز صبح نفس طبق معمول بعد از بیدار شدن پی پی کرد زبان زبانزبانزبانزبانو مامان گل پسر رو برد واسه سرویس بعد از شستشو اوردم گذاشتم رو مبل رومو برگردوندم تا ی پوشک بردارم یهویی گروپ صدای افتادن همانا جیغ ماهان همانا از روی مبل افتاد پسرم خیلی گریه کرد منم سریع بغلش کردم و کلی قربان صدقه اش رفتم و از گل پسرم عذرخواهی کردم . مامانی شرمنده این اتفاق بد تو ماهگرد تولدت اتفاق افتاد ولی عوضش مامان هدیه 7 ماهگیتو زودتر از موقع بهت داد.چشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمک

1393/09/13

امشب مهمونی رفته بودیم خونه خاله الهام تا ی سر بهشون بزنیم آخه عمو رضا تازه از سرچاه امده بود ( اصطلاح پرسنل شرکت ملی حفاری در زمان رست ) شما تو ماشین خوابیدی ولی وقتی که داشتم از توی صندلیت بیرون می اوردمت بیدار شدی و با عجب نگاه خاله میکردی آخه عمو و خاله امده بودن پایین منتظر ما بودن از وقتی که وارد خونه شدیم شما همینطور با تعجب به همه چی نگاه میکردی انگار که بار اولت بود میدیدی حتی وقتی می خواستم بهت می می بدم هم دست بردار نبودی ، بعدشم که با کلی زحمت چرت بعدازظهرتو رفتی. وقتی بیدار شدی ما داشتیم شام میخوریم اولش اروم بودی ولی یهو جیغ زدی احتملا محیط رو به یاد نیوردی ترسیده بودی و بابا دوید اومد شما رو بغل کرد ماهم بعد از شام زیاد ننشستیم و سریع برگشتیم خونه تا ساعت خواب شبت بهم نخوره .

1393/09/14

امروز نفس مامان اولین میوه که نارنگی بود رو با کم کم مزه مزه کردن خورد اونم فقط ی قول کوچولو نه ی نارنگی کامل. مبارک باشه عزیزم .

1393/09/15

خدا منو بکشه امروز صبح امدیم تو اتاق آقا ماهان گذاشتمت زمین که کتابتو از تو کمد در بیارم ، همین که در کمد رو باز کردم گوشه پایین در خورد تو صورتت زیر چشمت ولی شما با ی نگاه معصومانه بهم نگاه کردی و چیزی نگفتی حتی گریه هم نکردی من سریع بغلت کردم و زیر چشمتو بوسیدم بمیرم برای پسر صبورم نه اینکه پوستت سفیده زود کبودیش مشخص شد.

1393/09/16

امروز طبق معمول هر یک شنبه ماهی کوچولو مامانی حمام کرد و مثل گل خوشبو و تمیز شد.

امشب وقتی که دراز کشیده بودی و داشتی بازی می کردی به صورت ارادی سرت رو تند تند به چپ و راست می گردوندی ( به اصطلاح سر سری میکردی ) که من خیی ترسیده بودم و به بابایی گفتم چرا ماهان اینطوری می کنه .

1393/09/17

امروز صبح بابایی از سونوگرافی دکتر رضازاده واست وقت گرفت قرار شد که ساعت 3 اونجا باشیم واسه این من شما رو ساعت 2 اماده کردم و می می دادم بابا هم ساعت 2:30 امد دنبالمون بعد از پذیرش کمی تو بغل بابایی تو حیاط گشتین ولی بعدش من و شما امدیم تو ماشین نشستیم تا هم می می بخوری هم ی چرتی بزنی تا نوبتت بشه . بابایی هم رفت تو مطب نشست تا هر وقت نوبت شما شد بیاد و صدامون کنه. شما هم شکر خدا با اون سروصدای خیابون یک ساعت و نیم خوابیدی ، ساعت 5 بود که نوبتت شد منم مجبور شدم بیدارت کنم و پوشکت رو عوض کردم وقتی وارد اتاق سونو شدیم خانم منشی که دختر خانم خوشکل بود شما را از بغل کرد و روی تخت گذاشت شما هم کلی واسش لبخند زدی ( منم به خانم منشی گفتم که گل پسرم از خانم های خوش بر و رو خوشش میاد ) خانم منشی گفت واسه این سونو شما باید کمی گریه کنی که در اون حالت هم آقای دکتر ی سری اطلاعات ثبت کنن. منم بهشون گفتم خدارو شکر پسر من خوشرو ست و الکی گریه نمیکنه ولی چشمت روز بد نبینه همین که آقای دکتر رو دیدی بغض کردی و دکتر هم با اون چهره زشش شما رو ترسوند البته هرکی بود می ترسید چه برسه به ماهان کوچولو من . وقتی گریه کردی منم گریه ام گرفت و به آقای دکتر گفتم دکتر توروخدا پسرم رو نترسونید ، آقای دکتر هم گفت: خانم باید گریه کنه که من بتونم اطلاعات بگیرم . پس معلومه بچه اولتونه که اینطور شما هم گریه می کنی .

خدا رو شکر سریع سونو رو انجام دادن و بعد از اینکه بابایی جواب رو گرفت تصمیم گرفتیم جواب رو همون روز نشون آقای دکتر بدیم وقتی رسیدیم درب مطب نوشته بود که مطب تعطیله و دکتر روزهای زوج در درمانگاه تخصصی بیمارستان ابوذر ویزیت انجام میده ما هم سریع حرکت کردیم امدیم درمانگاه ولی چشمت روز بد نبینه چه شلوغ پلوغ بود چه جمعیتی خدای من بالاخره خاله زن دایی که منشی بود ما رو خارج از نوبت رد کرد ولی همین هم 2 ساعت طول کشید.نظر اقای دکتر به بستری و جراحی شما بود که قرار شد فردا بابایی بره واست نوبت عمل بگیره.

1393/09/18

امروز صبح خیلی حالم گرفته بود بابات قضیه عملت تمام دیشب رو نخوابیدم و صبح از وقتی بیدار شدم همش کارم گریه بود، با خاله حدیث که صحبت کردم گفت باشو بیا اینجا حال و هوات عوض بشه ولی من قبول نکردم بالاخره ساعت 1 عمو محمدرضا امد دنبالمون و به اصرار ما رو برد خونشون بیش اجی هستی و اجی طناز ، بابایی هم از سر کار نرفت خونه و امد اونجا بعد از شام هم به اتفاق خاله جون و هستی و طناز واسه خرید رفتیم اهواز مال ، راحت کلی خرید کردیم چون شما همش تو بغل اجی هستی و خاله جونت بودی و کم کم داشتی بهانه می می و لالا میکردی.

1393/09/19

سلام صبح شما بخیر نفس مامان ی خبر خوش واست دارم مامان جون و بابا جون امروز مهمان ما هستن با ورودشون به خونه شما هم از خواب بیدار شدید ،بعدشم که زنگ زدیم خاله حدیث و اجی هات امدن .

دایی محمد خونه خریده بود و مامان جون و بابا جون واسه کمک به اثاث کشی امده بودن اونم امد و جمعمون جمع شد ولی هرچی واسه ناهار اصرارش کردیم نموند و گفت که زن دایی غزال صبح کار بوده و خسته است و نمیتونن بمونن .تا شب کلی با اجی هستی و طناز بازی کری.

1393/09/20

امشب اقا ماهان انگشت شصت پاشو در حالی که تو بغل من بود و تازه می می خورده بود گرفت و گذاشت تو دهانش اونقدر انتظار این لحظه رو می کشیدم کلی ذوق کرم واست بابا هم همینطور و شروع کرد به فیلم گرفتن از عشقمون.

امشب گل پسر مامان یهویی همه هنرهاشو رو کرد هنوز تو ذوق مکیدن انگشت پات بودیم که شروع کردی به دست زدن یا به اصطلاح مامانا دس دسی کردی .

1393/09/21

امروز هم طبق معمول هر هفته رفتیم خونه بابا جون زمان و شما هم حسابی خودتون رو اونجا لوس کردی و با احساساتشون بازی کردی که شما رو بغل کنن مخصوصا بابا جون رو خیلی خسته کردی . واسه عمه کسون ( عمه مهشاد ) کلی ذوق میکنی که بیاد بغلت کنه با اینکه خیلی کم میبینیش ولی باز با دیدنش کلی ذوق می کنی عزیزم البته به این خاطره که شما وقتی تو شکم من بودی عمه کسون خیلی باهاتون حرف میزد .

1393/09/30

داشت اذان صبح رو میگفتن بیدار شدم که بهت می می بدم که یهو سرم گیج رفت و افتادم رو تخت شما و سه بار طول کشید تا تونستم به هر زحمتی بود شما رو بغل کنم و می می بدم ولی حالم خیلی بد شده بود و به زور داشتم تحمل می کردم تا شیر خوردنت تمام شه همینطور عرق سرد میکردم به محض اینکه برای بار اول سینه ام رو رها کردی شمارو توی تختت گذاشم و بابایی رو صدا کردم تا بیدار شه حالم خیلی بد شده بود به مامان جون سعیده زنگ زدیم که سریع خودشو برسونه خونه ما ، تا بیش شما بمونه و من و بابایی بریم بیمارستان .

من تو بیمارستان همش دلشوره پسرم رو داشتم که زود برگردم خونه ولی به خاطر شرایط جسمی مجبور بودم برای چند ساعتی بستری موقت باشم ساعت 11 بود به خونه برگشتم شما با دست زدن از من و بابایی استقبال کردی مامان جون بهت یاد داده بود که وقتی بهت میگه دست دست شما با کف دستت بزنی رو دستش .

امشب اولین شب یلدای شماست و تولد خاله حدیث ولی به خاطر رحلت رسول اکرم ( ص) امشب رو جشن نگرفتیم و تولد خاله جون موکول شد به بعد.

1393/10/04

امروز پنجشنبه است و طبق معمول هر هفته ما خونه بابا جون زمان هستیم . پسر گلم امروز 4 وعده غذا خورد نوش جانت عزیزم گوشت بشه به تنت .

امشب اولین کریسمسه پسرمه . کریسمس مبارک عزیزم .

امشب وقتی داشتم واست لالایی می گفتم که بخوابی همش دست میزدی عزیزم منم کلی ذوق کردم و بابا امیر رو صدا کردم تا بیاد شما رو ببینه ،  بابایی هم انقدر بوسیدت که کلا خواب از سرت پرید.

1393/10/05

این سه شب گذشته خیلی شب های بدی بود اقا ماهان به ترتیب 1 ، 1:30 و 2 خوابید و حسابی اذیتمون کرد . آخه وقتی خونه بابا جون زمان باشه از خوشحالی و ذوقش دوست نداره شب زود بخوابه و همش شیطونی میکنه .

1393/10/06

امروز شنبه است و چون فردا قراره بستری بشی عمه پوران ( عمه آجی هستی) گفته باید ی ok عمل از متخصص اطفال درمانگاه تخصصی ابوذر بیاریم واسه این دیشب رو خونه بابا جون موندیم تا بابا جون صبح بره واست نوبت بگیره و بعد بیاد مارو ببره که اونجا زیاد معطل نشیم.

بابا جون خواب موند و ساعت 9 بود که شما بیدار شدی رفتیم بابا جون رو بیدار کردیم تو این فاصله که بابا جون رفت واست نوبت بگیره منم پوشکتو عوض کردم و صبحانه دادم و آماده ات کردم ساعت 11 باباجون امد دنبالمون و مارو به کلینیک برد ساعت 12 بود که به خونه خودمون برگشتیم تا من شما رو حمام بدم و عصر که بابا از سرکار برگشت شما رو برای بستری ببریم بیمارستان .

از اینجا به بعد دوست ندارم خاطره اش نه واسه شما نه واسه من و بابا امیر تداعی بشه خیلی روزهای بدی رو تجربه کردیم . من که حتی ی دونه عکس هم ازت نگرفتم ولی عمه مهنوش و مامان جون ازت عکس و فیلم گرفتن.

جا داره اینجا از همه افرادی که تو این چند روز از همه نظر ساپورتمون کردن تشکر کنیم . (عمه پوران ، عمو محمدرضا ، زن دایی غزال ، خاله الهام ، عمه مهشاد و عمه مهنوش ، بابا جون زمان و بابا جون حسن ،اجی هستی مخصوصا خاله حدیث و مامان جون سعیده که خیلی خیلی زحمت کشیدن و خسته شدن )

انشالله خدا هیچ پدرو مادری رو پشت در اطاق عمل در انتظار سلامتی فرزندش نزاره و به همه بیماران لباس عافیت بپوشونه .

اینم از عکسهایماهگی آقا کوچیک :

ماهگی

ماه و روز

نفس گوشه چشمش رو با ناخن خراش داده

ماه و روز

زیباترین عکس سال - عشقم اولین بار با کاکل تن تنی

ماه و روز

ماه و روز

ماه و روز

در حال خوردن صبحانه ( سرلاک)

ماه و روز

از بس که سرت عرق میکنه تصمیم گرفتیم حوله بزاریم زیر سرت

در حال تماشایی تبلغ مورد علاقه ات بیبی انیشتن

ماه و روز

در حال رفتن به نمایشگاه کتاب

ماه و روز

ماه و روز

پسر شلخته بزور قاشق رو از مامانش گرفته

ماه و روز

عافیت باشه آقا ماهان ساعت حمام

ماهان در حال شیطونی و صحبت تلفنی با خاله حدیث

آمادگی براب نشستن بدون تکیه گاه

ماه و روز

سلام بر همه روز خوشی داشته باشید

خدا بزرگتر از آن است که وصف شود

الله اکبر

ماشالله

 

پسندها (1)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)